تبليغاتX
پسرکوچولوی من رایان

پسرکوچولوی من رایان

برااای نگین عزیزم یا آلبالو خانومی خووودمون

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 11:40  توسط سارا   | 

ما اووومدیم

 

 

سلاام به همه دوستان

همه دوستانی که تو این مدت نبودنمون  با ایمیل با کامنت های پر مهرشون با تلفن حسابی شرمنده ام کردن .

داستان نبودنم مفصله که بعد سر فرصت توضیح میدم . امروز فقط چند تا عکس میزارم و بقیه توضیحات و به بعد موکول میکنم .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 12:34  توسط سارا   | 

یه غیبت طولانی - دوستای بادبادکی

 

سلاام به همه دوستان خوب خودم و رایااااان .

اول از همه یه عذر خواهی بلند بالا به خاطر این غیبت طولانی . بعد هم یه تشکر از همه دوستانی که به ما لطف داشتن و با پیغام هاشون من و شرمنده کردن . سونیا جونم - رومینای عزیزم - ثنای مهربونم و بقیه دوستای گلم از لطف بی دریغ تون ممنون .

راستش کمی حال و اوضاع خودم روبراه نبود و نمی تونستم پشت سیستم بشینم . ولی الان خداروشکر خوبم .

این پست اختصاص دادم فقط به دوستای بادبکی رایان که این روزا حسابی مشغولش کرده و از بودن با دوستاش لذت می بره . مخصوصا با تارای عزیزم (چشمک برای مامان تارا) . البته عرض میکنم این چشمک برای چی بود .  انشالله تا یکی دو روز دیگه پست ۱۸ ماهگی رایان رو با کلی عکس آپ میکنم .

 

وقتی کلاس نقاشی موسسه بادبادک تموم شد اسمش رو بازی٬ رشد٬ خلاقیت نوشتیم . همراه چند تا از دوستای کلاس نقاشی . که خیلی دوره خوبی هستش . به همشون یاد می دن که چطور با ابزار ساده بتون ساعتها سرگرم باشن . و حتما نباید با اسباب بازی های  ان چنانی بازی کنن .  بازی با رنگها ٬ کاغذها ٬ آرد و چوب و برگ ٬ توپ بازی ٬ بازی با موزیک جزیی از کارهای این دوره هستش . که مربی شون هم خانم گلی به نام گلناز جونه . که بینهایت مهربون و با صبر و حوصله است .

دوستایی که رایان هم دوره هستن  :

تارا جون و نیکا جون و طهورا جون و آیین جون که هم دوره نقاشی هم بودن .

سپهر جون ٬ سام جون ٬ رونیکا جون ٬ رایان جون٬ هستی جون  که این دوره با هم دوست شدیم .

و اما داستان رایان و تارا که به تارا جون قول دادم این کار زشت رایان رو براش ثبت کنم .

روز آخر کلاس نقاشی من دوربین بردم که جلسه اخر که همه دوستاش هستن رو فیلم بگیرم و براشون یادگاری نگه دارم . کل کلاس خیلی خوب برگزار شد اول نقاشی بعد شعر و بازی و توپ بازی و بپر بالا بپر پایین خلاصه خیلی خوب بود .

یه لحظه دیدم رایان دست تارا رو کرده تو دهنش و تارای عزیزمم فقط داره نگاش میکنه و رایانم  همینطور خونسر به کارش ادامه میده . تا اینکه تارا دیگه گریه اش گرفته بود و ما متوجه شدیم که چی شده .

بله درست حدس زدید آقا رایان خان ما دست تارا رو چنان گاز گازی کرده بود که تا چند ثانیه من تو شوک بودم . طفلی تارا هم که تا حالا چنین تجربه ای نداشت نمیدونست که نباید بزار کسی گازش بگیره تا حداقل گریه کنه . طفل معطوم . البته خودمم هیچ وقت با رایان همچین تجربه ای رو نداشتم برای همین خونسرد و بیخیال داشتم فیلم میگرفتم٬ اینطوری شد که جلسه اخر کلاس نقاشی حسابی ....

و اما عکسای دوست جون های رایان

البته از رونیکا و هستی و طهورا الان عکس ندارم ولی حتما تا هفته اینده عکس اونارو هم اضافه میکنم .

تارای عزیزم

 

 

نیکای عزیزم

 

آیین عزیزم

 

سپهر عزیزم

 

سام عزیزم

رایان عزیزم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 10:58  توسط سارا   |